پست ثابت
مَـטּ ...
مَـטּ نَه عآشقمـــ
نه مُحتاج نگآهـے ڪـﮧ بلغزב برمـטּ
مَـטּ خوבمـــ هَستمـــ ...
و یڪـــ حِس غریبـــ ...
ڪـﮧ بـﮧ صَـב عِشــق و هَوَس
مـے اَرزב...
مَـטּ ...
مَـטּ نَه عآشقمـــ
نه مُحتاج نگآهـے ڪـﮧ بلغزב برمـטּ
مَـטּ خوבمـــ هَستمـــ ...
و یڪـــ حِس غریبـــ ...
ڪـﮧ بـﮧ صَـב عِشــق و هَوَس
مـے اَرزב...
وقتی دلتـــــ خسته شد،
دیگر خنده معنایـــــی ندارد...
فقط میخندی تا دیگرانـــــ،
غمـــــــ آشیانه کرده در چشمانتــــــــ را نبینند!

وقتی دلتــــــ خسته شد،
دیگر حتی اشکــــ هـای شبانه هم آرامتـــــــ نمیکنند...
فــقط گریهــ میکنی چون به گریه کردن عادتـــــــــ کرده ای!

وقتی دلتـــــ خسته شد،
دیگر هیـــــچ چیز آرامتــــــــــ نمیکند...
به جز

وَقتــــ‗__‗ــــی دِلتَــــ‗__‗ـــنگَم
بَُشــــ‗__‗ــــقاب ها را نِِمی شـــ‗__‗ــــکَنَم
شیــــ‗__‗ــــشه ها را نِمــــ‗__‗ــــی شکَنَـ_ـم
غــــ‗__‗ـــرورَم را نِمـ_ـی شکَــــ‗__‗ــــنَم
دِلَــــ‗__‗ـــت را نِمـ_ـی شکَـــ‗__‗ــــنَم
دَر این دِلتَنــــ‗__‗ــــگی ها زورَم به تَنــــ‗__‗ــــها چیزی که میـــ‗__‗ــــرِسَد ،
این بُغضِ لَعنَتـــ‗__‗ـــی استــــــ ... !!

بـآ
مـטּ لـج نڪـטּ
بغــض نـفهمـ
!
ایـטּ ڪہ خــوבت
رآ گوشـہ ے گـلو قـآیـمـ ڪنـے ،
چـیزے
رآ عـوض نمـے ڪنـב ...
بـالآخـره
یـآ اشڪ میـشـوے
בر چـشـمـآنـمـ
یـآ
عُـقــבه בر בلـمـ
انــتــظــــار
نـבاشتــــ ﮧ باشَیـב
خنـבهام واقعـــــے باشـב
ایــטּ روزها فقط زنـבهام
تـــا בیگراטּ
زنـבگـــــے کننـב !

انـدوه که از حــد بگــذرد
جایش را مـے دهد به یک بـے اعتنایـے مـزمـن ..
دیـــگـر مـهـم نـیـســت :
بــــــــــودن یا نـبـــــــــودن ؛
دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن ...
آنـچه اهـمـیـت دارد
کــــشــــدارے رخـوتـنـاک حســے است
که دیگر تـو را به واکـنـش نمــے کـشانــــد !
در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق مــے شـو ے
و نـگـاه مـے کـنــے و نـگــــــــــاه...

+پ.ن:این آخرین آپه تو ساله ۹۱
+عید همگی مبارک...
+کاش این خستگیام یه روز تموم بشه...

گاهــی آدمـ دلــــشـــ مـیــخواهــد
کـفـــش هـاشـ را دربـیـــاورد
یــواشکیـ نوکـــ پـــا , نـوکــ پــا
از خـودشــ دور شــود
دور دور دور .......

בر مـَـטּ "احســآس مُــرבه است" !!
اینجـــا بـﮧ مـَرز بـے تـَفـاوُتـے هـا رسیـבه ام
בلـَــم را בيگــر هیـــچ نمـے لرزانــב!!
בر مـَـטּ دلهـُــره….
בر مـَـטּ تـــرس….
בر مـَـטּ "احســآس مُــرבه است" !!
ایـטּ روزهـآ بــے خـیـآل خیـالـَم شـُבه ام
مـُنتظرَم בنــیـا تـَمـام شـَوב...!

یــــاد گرفـــتــَمــ کــ ه از هیـــــــــــچ لَبــخَــنـــــــــــــدي
خیــــــالــ دوســـــت داشـــــتَـــن به سَـــــرَمــ نَــــزَنَــــد
یــــاد گرفـــتــَمــ کــ ه بشــــــنَــوَمـــ تـــــــــا فَـــــردا ....!!!
وَ بـــــه روي خـــــود نَـــیــاوَرَمـــ کـــ ه فَــــرداها هیــــــچ وَقـــتـــ نمــــی آیــــَنــــد......


همیشه سکوت خوب نیست...
گاهی خرد می شوی زیر بار حرف های نگفته...
غافل از اینکه به تو تهمت بی جنبگی
میزنند!

این شهـــــــــر
شهر قصه های مادر بزرگ نیستــــــــــ
که زیبا و آرامـــــــ باشد
آسمانشـــــــــ را
هرگز آبی ندیدهـــــ امـــــــــ
من از اینجا خواهم رفتـــــــ
و فرقی هم نمی کنـــــد
که فانوسی داشته باشم یا نهـــــــــ
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترســــــد

نمۓ دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانۓ که امشب مۓ بارد....
و اینک باران
بر لبه ۓ پنجره ۓ احساسم مۓ نشیند
و چشمانم را نوازش مۓ دهد
تا شاید از لحظـﮧهاۓ دلتنگۓ گذر کنم ...
شاید ...
برایـ بعضــ ـــیـ دردـهــ ـآ
نهــ میتوانـ گریــــــهـ کَـ ـــرد .
:.. نهــ میتوانـ فریــ ــــــآد زد ..:
:برایـ بعضـــیـ دردـهـ ـآ:
. ..فقـــ ــط میتوانـ .. .
:نگــــآهـ کَـ ـرد:
: .. و بی صـــــ ــدا شـکست
...



ناصاف ولی چه با صفا می آیی
خود را نرساندی به لب خشک حسین(علیه السلام)
دیگر به چه رو به کربلا می آیی؟

قاصدکي
روي سنگ فرش خيابان ...
..
در انتظار يک دست ... يک فـوت ...
...
اين همه رهگذر ...
کسي پيامي ندارد براي کسي ...؟!
..
قصه ي اين همه "تنهايي" را
قاصدک به کجا خواهد برد ...؟!

نگاه که میکنی میگویند:نخ داد!
عبوس باش بانو!
لبخند که میزنی میگویند:پاداد!
لال باش بانو!
حرف که میزنی میگویند:جلوه فروخت!
بانو...
منتظر هیچ دستی در این دنیا نباش!!!
با دست های خودت اشک هایت را پاک کن!
اینجا همه رهگذرند...
دل است دیگر
می گیرد،
هر چقدر هم که برایت
تنگ نشده باشد
هر چقدر هم که دیگر
شده باشی "فلانی" ؛
...
ناگاه در یک دم و بازدم
از یک لحظه ی
بی احساسِ کاملا روزانه
سینه ات
تنگ می شود،
خاطراتت قلمبه می شوند
و در گلویت چیزی
بی حرکت
ساکن و سنگین
گیر میکند
مانند ناخنی بر روی
تخته ی سیاه؛
...
دل است دیگر
می گیرد لعنتی
و ای کاش میدانستم ...
که باران در چه دستگاهی مینوازد این طنین دل انگیزش را...
پرده پرده اش افکارم را نوازش داد
نفهمیدم...
و نفهمیدم آن چه سکوتی بود که باران ساکت ترش کرد ؟؟؟
کیست که میگوید پاییز غمناک است ؟
کیست که میگوید پاییز زیبا نیست ...؟؟
و این فقط باران بود که توانست گونه های اشک آلودم را به پاکی خویش بشوید
و اینگونه مرا غرق خود سازد ...
نوازشم دهد ...
مرا ببوسد همچنان که خاک را...
احساس سبکی دارم ...
انگار بغض من منتظر باران بود که با هم بشکنند ...
چقــــــدر تازگـــــي دارد برايــــــم
روزهايـــي کــــه بـــــه اميـــــد آمــــــدن کســــي دلخـــوش نيستـــم
و شبهايـــــي کـــه از نيــــــامدنــــش دلگيــــــر نمــــــي شــوم
بـــــــي کســــــي هــــــــم عالــــــمي دارد...

سوز می آمد…سردم شد…!
برف بود و برف…
بافتم و بافتم…
تارهای “رویا” را به جان پودهای “کمبود”…
کم داشتمت…!
بافتم… رج به رج…
“خیالت” را…
بر تن عریان “تنهاییم”…
و…انگار بودی…!
گرم که نه…
آب شدم… از شرم حضورت…!
درد علی دو گونه است:
یک درد دردی است که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس میکند،
و درد دیگر دردی است که او را تنها در نیمه شب های خاموش به دل نخلستان های مدینه کشانده ...
و به ناله درآورده است.
ما تنها بر دردی میگرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس میکند.
اما،این درد علی نیست!
دردی که چنان روح بزرگی را به ناله درآورده است«تنهایی»ست
که ما آن را نمیشناسیم!
باید این درد را بشناسیم
نه آن درد را
که علی درد شمشیر را احساس نمیکند...
وما
درد علی را احساس نمیکنیم!!!

به روی خاطرات من همیشه ردپای تو
اگر چه مانده در دلم سکوت سبز جای تو
چقدر خسته می روی از این دیار گریه زا
کجا بدون سایه ات ؟ کجا بدون من کجا؟
نگاه سرد و مبهمت به روی پلک های من
قدم نمی زند چرا ؟ نمی رسد به داد تن ؟
همین که حرف می زنی بهانه رنگ می شود
همین که شعر می شوم دل تو سنگ می شود
شب از گلايه هاي من به سوي روز ميدود
غروب ميكند دلم؛به پشت كوه ميرود
نفس نميكشد هوا ؛ قدم نميزند زمين
سكوت ميكند غزل بدون تو فقط همين...
چون پوپکی میرمد از زردی غروب
تا از دیار شب بگریزد به شهر روز
خورشید هم گریخته است از دیار شب
اما پرش به خون شفق میخورد هنوز
من نیز پوپکم...
من نیز از غروب بی امید خویش
خواهم به تو رو کنم ای صبح دلفروز
من پوپکم...
گریخته از سرزمین خویش
در پشت سر گذاشته،یاد گذشته را
اکنون شکسته بال تر از مرغ آفتاب
از بیم شب به سوی تو پرواز میکنم
ای آنکه در نگاه تو خورشید خفته است
پرواز را به نام تو آغاز میکنم!

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
ای
با شما هستم
دررا باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس داد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هم آوازم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

نوک قاشق آسمونو میچشم
شبا را جمع میکنم تا میزنم
رنگ روغنی به فردا میزنم
همه ی تلخیا رو دور میریزم
طعم شیرینی به دریا میزنم
نوک هر پرنده ای شاخه گلی
کف رودخونه هامون کاشی میشم
یه حساب تازه ای باز میکنم
شکل ماهتو پس انداز میکنم
نازنین ...
غزل غزل داد توی کوچه های شمشاد
با لب ترانه فریاد
گل نرجس باغت آباد
گل نرجس باغت آباد
