تبليغاتX
تاشقایق هست زندگی باید کرد

تاشقایق هست زندگی باید کرد

در دایره ی خلقت ما نقطه ی پرگاریم

نیستم!

آری دیرگاهیست که نیستم!

گم شدم در خویش و این هوا!

عجیب مسموم  است!

حرفی نیست...

تمام حرف هایم گویی که تکرار خواب است!

رها در کوچه ها راه میروم و به چشمان ناآرام بیگانگان نگاه میکنم

همه با هم غریبه اند و دلپریش!

و من در اندیشه ی این روزها عجیب دلم برای آنکس که از من به من نزدیک تر است تنگ است!

صدایی از دور مرا میخواند...

و من به آن پاسخ نمیدهم!

مثل همیشه سرم به بازی روزگار گرم است

میترسم...!

میترسم صدا مرا با خود ببرد................!

اگر به گلدسته های دعا دستت رسید برای آرامش قلب من هم گلی بچین!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:37 توسط دل آرام| |

گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم

لا اقل!

عاشقانه زندگی کنیم...

سوختن حرف کمی نیست!

آنان که سوختند ساختند...!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:3 توسط دل آرام| |

گاهی وقت ها آدم میشکنه

زخم هایی هست

که تقصیر هیچ کسی نیست

اما

جاشون میمونه

تا ابد.....

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:2 توسط دل آرام| |

دردسر

بین گذر

چند نفر

یک مادر

شده هر قافیه ام

یک غزل دردآور

ای که از کوچه ی شهر پدرت میگذری

امنیت نیست

از این کوچه به سرعت بگذر

دیشب از داغ شما فال گرفتم آمد

دوش می آمد و رخساره...

نگویم بهتر

چه شده قافیه ها باز به جوش آمده اند

پشت در

فضه خبر

مادر و در

محسن پر

 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 18:14 توسط دل آرام| |

كنار دريا، با آب همزبان بودم .

 

ميان توده رنگين گوش ماهي ها،

ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم !

به موج هاي رها شادباش مي گفتم !

به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها،

به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب،

كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم .

نهيب زد دريا،

كه : - « مرد !

اين همه در پيچ تاب آب مگرد !

چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي !

مرا در آينه آسمان تماشا كن !

دري به روي خود از سوي آسمان واكن !

دهان باز زمين در پي تو مي گردد !

از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن !

زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش !

بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن ! »

فریدون مشیری

 

*****

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 1:0 توسط دل آرام| |

باز هفت سین سرور ، ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب ، نرگس و جام شراب

باز هم شادی عید ، آرزوهای سپید
باز لیلای بهار ، باز مجنونیِ بید

باز باران بهار ، باز هم رنگین کمان
باز گل مست غرور ، باز بلبل نغمه خوان

باز اسفند و گلاب ، باز رقص دود عود
باز آن سودای ناب ، کور باد چشم حسود

باز تکرار دعا ، یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار ، حال ما گردان تو خوب

باز نوروز سعید ، باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق ، خنده و بیم و امید

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 16:6 توسط دل آرام| |

گاهی اتفاقهایی باعث میشه بیشتر آدمهای دور و بر خودمون رو بشناسیم. اتفاقهایی که بعضی دوست ها رو دوست تر میکنه و بعضی دوستها رو از رده خارج میکنه، طوری که برن یه گوشه ذهنت که فقط خاک میگیره و اون آدمها رو کمرنگ تر و خاطره هاشون رو محوتر میکنه.
توی همین اتفاق ها هست که میفهمی بعضی ها ذاتا بی لیاقت هستند. همین بی لیاقتهای توهمی... همانهایی که چون خودشون از هر کارشان منظوری دارند و همیشه دنبال نقشه کشیدن برای گرفتن حال دیگران و توی دردسر انداختن شان هستند، توهم برشان میدارد که دیگران هم متقابلا همین کار را میکنند!
بعضی ها هم ذاتا بی اراده هستند. آدمهای بی اراده ای که در کمال حیرت همان آدمهای بی لیاقت به آنها صفت سیب زمینی و بی غیرت میدهند. آدمهایی که به نفسه خاله زنک و سوسن جون هستند و کارشان دخالت در چیزهایی ست که به هیچ وجه بهشان ربطی ندارد! آدمهای بی اراده ای که مثل عروسک خیمه شب بازی در دست این و آن میچرخند و چون گوشت شان زیر دندان آدمهای بی لیاقت است میشوند عروسک کوکی آنها!
آدمهای بی لیاقت تنها میشوند... آدمهای بی اراده بی اراده تر!
چند سال خوب است که از بین همه دوستهایتا بتوانید یک آدم بی لیاقت توهم زده پیدا کنید که از کاهی کوه بسازد و چیزی که ارزش هیچ بحثی نداشته را آنقد بزرگ کند که همه را به جان هم بیندازد و خودش را مضحکه عام و خاص و همه دوستانش کند و از قضا جفت اش یکی از همین آدمهای بی اراده ای باشد که خودش را نخود هر آش میکند؟؟؟ هفت سال؟ هشت سال؟
چه قدر باید طول بکشد که یک آدم بی لیاقت توهم زده پیدا کنید وقتی چیزی را شروع میکند به آخرش نگاه نکند؟ شاید هم نگاه کند ولی نفهمد که با دردسری که درست میکند نه تنها خودش را کوچک کرده بلکه آن آدم بی اراده را هم جلوی تمام دیگران ذلیل و خوار کرده است؟
چه قدر طول میکشد که شما بفهمید این همان دوست جون جونی تان است که رگ گردنتان را هم به خاطرش میزدید؟ چه قدر طول میکشد تا بفهمید همه لیاقت دوستی را ندارند؟
هفت سال؟ هشت سال؟

یا نه تا آخر عمر نمیفهمی....................؟

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 15:43 توسط دل آرام| |

 اول تویی...

اخر تویی...

اغاز تویی...

پایان تویی...

لیلی تویی...

مجنون تویی...

شیرین تویی...

اسمان تویی...

زمین تویی...

معشوق تویی...

عاشق تویی...

بزرگ تویی...

عرش تویی...

دریا تویی...

اب تویی...

حقیقت تویی...

صاحب تویی...

مالک تویی...

بینا تویی...

شنوا تویی...

حاضر تویی...

حق تویی...

من توام...

روحم تویی...

همه تویی...

هیچ منم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 20:12 توسط دل آرام| |

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

 

 

پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جارست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ،  خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، پنجره ای باز،  به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست

زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 23:48 توسط دل آرام| |

خدایا!کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای دوستی دراز شده بود بگیرم،لمس کنم و ببوسم!کاش دستهای تو لمس کردنی بود!

کاش می توانستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر است بگذارم و زار زار گریه کنم؛برای خودم،برای تمام کارهای بدی که کردم ،برای تمام شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛ برای تمام وقتهایی که یادم رفت آسمان آبی است. که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟

خدایا! مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و مثل کبوترهای تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم!

خدایا! دستم را بگیر! اگرتو نگیریشان، من می افتم، می شکنم و می میرم

خدایا! دوستت دارم.آنقدر که...اصلا چرا بگویم؟! خودت بهتر می دانی

پس.........................

با من بمان!

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 19:28 توسط دل آرام| |

Design By : nightSelect.com